تبليغاتX
زندگی زیباست تو زیباترش کن

زندگی زیباست تو زیباترش کن

زندگی زیباست ای زیبا پسند

سلام دوستان عزیز از این وبلاگ هم دیدن کنید

 

www.mozroman.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 8:23  توسط سمیرا  | 

در حسرت خود مانده ام

در ماتم خود درماندم

چه کنم که ز تو دورم

گر بیایی مرهم قلبم

گویی همه دنیا امدند
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:20  توسط سمیرا  | 

لطیفه 1 زندانبان . بلند شو ملاقاتی داری زندانی. کی اومده ملاقاتم؟ زندانبان. مادر زنت زندانی. وای خدای من بهش بگین دیروز منو اعدام کردین 2 زن بعد از مشاجره با شوهرش خواست از خانه بیرون برود و رو به شوهرش گفت. من دارم میرم مرد هم مشغول خواندن روزنامه شد و حرفی نزد زن دوباره گفت من دارم می رم مرد هیچ اعتنایی نکرد و همچنان مشغول خواندن روزنامه بود زن باز هم گفت. من دارم میرم ولی با مادرم برمی گردم مرد در حالی که ترسیده بود گفت. اخه کجا میری عزیزم من که چیزی بهت نگفتم 3 بچه. مامان جون چرا عروس ها همیشه لباس سفید می بوشد؟ مادر. برای اینکه لباس سفید علامت خوشحالیه و لباس سیاه علامت غم و اندوهه بچه. اهان برای همینه که داماد لباس مشکی می بوشه 4 مرد. امروز راننده خودمو اخراج کردم زن. برای چی؟ مرد . امروز برای بار دوازدهم نزدیک بود منو به کشتن بده زن.برای چی گناه داشت حداقل یه فرصت دیگه بهش می دادی 5 دختر به بسر در حال رانندگی گفت. ایا می تونی با یک دست رانندگی کنی؟ بسر که از حرف دختر خوشحال شده و قند توی دلش اب می شد گفت. بله می تونم دختر گفت. خوب حالا با اون دستت دماغتو بگیر حالمونو بهم زدی 6 مردی با اوقات تلخی از خانه بیرون امده بود نزدیک ظهر گرسنه شد خواست وسیله ی اشتی با خانم را فراهم کند . با تلفن عمومی به خانه اش تلفن کرد و گفت. الو مریم جون عزیزم تویی؟ می خواستم ببینم ناهار چی درست کردی ؟ مریم با عصبانیت گفت. زهرمار مرد. خوبه خواستم بگم من ناهار نمی یام خودت بخور
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:13  توسط سمیرا  | 

سلام خدمت دوستان عزیز بعضی از دوستان می خواستن بدونن که من اهل کجا هستم و حالا بقیه ی مشخصات که تمام این اطلاعات در ~روفایل مدیر وبلاگ هست
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:40  توسط سمیرا  | 

سبز رویایی

 

تاريك و طوفاني است شب هاي اقيانوس

ايينه روشن كن ! اي اخرين فانوس

اين كهف حيرت را عاقل نمي داند

بايد كسي باشد از عهد دقيانوس

چشم زمين خواب است يا بي وضو مانده؟

اي گوش غافلگير چنكي بزن بر كوس

نجواي خاموشم غوغاتر از خون است

يا برق شبديزم يا شهپر ققنوس

رنگين تر از گل ها بي رنك بي رنگم

پيچيده رسوايي در خرقه ي سالوس

اي سبز رويايي تا كي نمي ايي؟

روياي چشمم خار زخم دلم افسوس

طغيان شوقم را درمان نخواهد كرد

صد مولوي عرفان صد نسخه جالينوس

حسين .د

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:6  توسط سمیرا  | 

ببين چه داد مي كشم تو را كه دير باوري

و هضم مي كنم تو را اكر چه مثل خنجري

در انعكاس موج تو هزار اسمان كم است

تو از تمام خويش هم هزار اسمان سري

صدا صدا صداي من چقدر ضربدر غم است

هوا هوا هواي تو نمي پرد كبوتري

تو اسمان و من زمين كمي از اسمان ببين

چكونه روي حجم خود خميده نخل بي سري؟

تمام مي شود شبي شكوه قصه هاي من

كه از تو هم نمانده جز شكوفه هاي پرپري

حسين 0 د

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:6  توسط سمیرا  | 

در بهار تنهايي خود ميمانم

اين بهاري است كه من ميخواهم

اين تنها بهاري است كه من دارم

علتي براي من بودن

اين علتي است براي زندكي من

نمي خواهم 000و هيچ گاه نخواستم

كه تو 000 تويي كه تنهايي مرا بهم ميزني

وارد اين بهار شوي

وبدان كه هيچ كاه اجازه نمي دهم

اين بهار را به خزان زندگي ام مبدل كنی 

 

چون خود شاهد خزان ديكران بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:56  توسط سمیرا  | 

بد نيست بدانيد كه 000

در كشورهاي يونان و تركيه طبق سنت ميهمانان شركت كننده در مراسم عروسي به جاي هديه

به عروس وداماد جوان پول مي دهند. انها اسكناس ها را به لباس عروس وداماد مي چسبانند

براي همين گاهي وقت ها لباس انها پر از اسكناس ميشود

در كدام كشور هنگام سلام دادن زبان را از دهان بيرون مي اورند؟

در زلاندنو مردم قبيله ي مااوري هنكام خير مقدم گفتن به ميهمانان چشم ها را به حالتي وحشيانه

كرد مي كنند بعد زبان خود را از دهان بيرون مي اورند ! اين كار نشانه ي احترام گذاشتن به ميهمان

است .(( اما اگر شما جزو قبيله ي مااوري نيستيد بهتره اين كاروانجام نديد ))

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:19  توسط سمیرا  | 

اماهاي چاره ساز

هميشه منتظر باش اما معطل نشو

تحمل كن اما توقف نكن

قاطع باش اما لجباز نباش

صريح باش اما گستاخ نباش

بكو اره اما نكو حتما

وتصميم را خودت بگير اما با مشورت ديگران

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:16  توسط سمیرا  | 

0هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد بيكانه اي شد يار من

بي گنه زنجير بر بايم زدند واي از اين زندان محنت بار من

واي از اين چشمي كه مي كاود مرا روز وشب در چشم من راز مرا

گوش بر در مي نهد تا بشنود شايد ان گمگشته اواز مرا

گاه ميپرسدكه اندوهت ز چيست؟ فكرت اخر از چه رو اشفته است؟

بي سبب پنهان مكن اين راز را درد گنگي در نگاهت خفته است

گاه مي نالد به نزد ديگران او دكر ان دختر ان روز نيست

اه ان خندان لب شاداب من اين زن افسرده ي مرموز نيست

گاه مي كوشد كه با جادوي عشق ره به قلبم برده افسونم كند

گاه مي خواهد كه با فرياد خشم زين حصار راز بيرونم كند

گاه مي كويد كه كو اخر جه شد ان نگاه مست و افسونگر تو؟

ديگر ان لبخند شادي بخش و گرم نيست بيدا بر لب تبدار تو 000

*** فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:27  توسط سمیرا  |