زندگی زیباست ای زیبا پسند
در ماتم خود درماندم
چه کنم که ز تو دورم
گر بیایی مرهم قلبم
گویی همه دنیا امدندتاريك و طوفاني است شب هاي اقيانوس
ايينه روشن كن ! اي اخرين فانوس
اين كهف حيرت را عاقل نمي داند
بايد كسي باشد از عهد دقيانوس
چشم زمين خواب است يا بي وضو مانده؟
اي گوش غافلگير چنكي بزن بر كوس
نجواي خاموشم غوغاتر از خون است
يا برق شبديزم يا شهپر ققنوس
رنگين تر از گل ها بي رنك بي رنگم
پيچيده رسوايي در خرقه ي سالوس
اي
سبز رويايي تا كي نمي ايي؟روياي چشمم خار زخم دلم افسوس
طغيان شوقم را درمان نخواهد كرد
صد مولوي عرفان صد نسخه جالينوس
حسين .د
ببين چه داد مي كشم تو را كه دير باوري
و هضم مي كنم تو را اكر چه مثل خنجري
در انعكاس موج تو هزار اسمان كم است
تو از تمام خويش هم هزار اسمان سري
صدا صدا صداي من چقدر ضربدر غم است
هوا هوا هواي تو نمي پرد كبوتري
تو اسمان و من زمين كمي از اسمان ببين
چكونه روي حجم خود خميده نخل بي سري؟
تمام مي شود شبي شكوه قصه هاي من
كه از تو هم نمانده جز شكوفه هاي پرپري
حسين 0 د
در بهار تنهايي خود ميمانم
اين بهاري است كه من ميخواهم
اين تنها بهاري است كه من دارم
علتي براي من بودن
اين علتي است براي زندكي من
نمي خواهم 000و هيچ گاه نخواستم
كه تو 000 تويي كه تنهايي مرا بهم ميزني
وارد اين بهار شوي
وبدان كه هيچ كاه اجازه نمي دهم
اين بهار را به خزان زندگي ام مبدل كنی
![]()
چون خود شاهد خزان ديكران بودم
بد نيست بدانيد كه 000
در كشورهاي يونان و تركيه طبق سنت ميهمانان شركت كننده در مراسم عروسي به جاي هديه
به عروس وداماد جوان پول مي دهند. انها اسكناس ها را به لباس عروس وداماد مي چسبانند
براي همين گاهي وقت ها لباس انها پر از اسكناس ميشود![]()
در كدام كشور هنگام سلام دادن زبان را از دهان بيرون مي اورند؟
در زلاندنو مردم قبيله ي مااوري هنكام خير مقدم گفتن به ميهمانان چشم ها را به حالتي وحشيانه
كرد مي كنند بعد زبان خود را از دهان بيرون مي اورند ! اين كار نشانه ي احترام گذاشتن به ميهمان
است .((
اما اگر شما جزو قبيله ي مااوري نيستيد بهتره اين كاروانجام نديد ))اما
هاي چاره سازهميشه منتظر باش
اما معطل نشو تحمل كن اما توقف نكنقاطع باش
اما لجباز نباشصريح باش
اما گستاخ نباشبكو اره
اما نكو حتماو
تصميم را خودت بگير اما با مشورت ديگران0هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد بيكانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر بايم زدند واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود مرا روز وشب در چشم من راز مرا
گوش بر در مي نهد تا بشنود شايد ان گمگشته اواز مرا
گاه ميپرسدكه اندوهت ز چيست؟ فكرت اخر از چه رو اشفته است؟
بي سبب پنهان مكن اين راز را درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
او دكر ان دختر ان روز نيستاه ان خندان لب شاداب من اين زن افسرده ي مرموز نيست
گاه مي كوشد كه با جادوي عشق ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم زين حصار راز بيرونم كند
گاه مي كويد كه كو اخر جه شد ان نگاه مست و افسونگر تو؟
ديگر ان لبخند شادي بخش و گرم نيست بيدا بر لب تبدار تو 000
***
فروغ فرخزاد